![]() |
![]() |
|
|
کز کرده ای و
ترانه جویده جویده می خشکد بر زخمه های لب ما بر پینه های تن تو بر تیشه های رگ ما
پ.ن: اگر درس ها و دلشوره ناشی از فرا رسیدن و آخر ترم بذاره من مینویسم دوباره پس دوباره سلاممممممممممممممممم |
|
+ نوشته شده در
86/10/05ساعت 13:15 توسط آناهیتا |
|
|
۱)
<سانسور> فریم های منتظر نگاههای میخکوب لزجترین سوژه ها را کادر بسته ام نگران خشکی لبهایت نباش فیلتر فراموش نشده
۲) <پسرک گل فروش> چرخ چرخ چرخ سیاه می روم از چشمانم تا کوره راه خیس نگاهت چرک چرک چرک ازمعصومیت گونه هایت و دستهایی که خم به ابرو نمی کشد پشت انتظار قرمز گم گم گم گلبرگهای بی خریدار در ازدحام عبوری سبز...
پ.ن۱: وای که چه سخته این همه بی کامپیوتر شدن و وای که چه سنگینه بار درسهای تلمبار ولی از همه سختر دوری از دوستهای با مراممه. به سجاد: بذجوری تحته تعقیبم لو ندی من و دیدیها به نیما: ما ارادتمندیم ولی درگیریهامو که خودت می دونی پ.ن۲: جدیدا عکاس شدم شعر اولو با این پیش زمینه دوباره بخونید
|
|
+ نوشته شده در
86/08/29ساعت 10:55 توسط آناهیتا |
|
|
دندانم آخ دندم هم نرم می زند من امشب بی اعصابم هر کجای عصبم را می خواهی گاز بزن گردنم از از ریش تو باریکتر ریشه ام را که دیگر نگو
پ.ن: اگر کله پاچه خاطراتان را مکدر کرد یک گاز هم شما مبذول فرمایید باشد تا رستگار شویمممممم. |
|
+ نوشته شده در
86/08/16ساعت 16:41 توسط آناهیتا |
|
|
زبانت را گاز می زنند دلت را می جوند اینجا تفاله ی مغزت را هم که قی کنی از تو چیزی حتی به سگ هم نمی ماسد |
|
+ نوشته شده در
86/08/13ساعت 20:17 توسط آناهیتا |
|
|
از نگاهت تا من چند کوه کشیده ای که مشق چشمانم خط نخورده یخ میزند
پ.ن: من بگم دیگه آپ نمی کنم تا تولدی که مدتهاست منتظرشم. تا استخراج یه چیزایی از توی سرم که از حد اشباع هم گذشته. |
|
+ نوشته شده در
86/08/09ساعت 10:15 توسط آناهیتا |
|
|
اومدیم مثل همیشه چند تا شعر در پیت بذاریم اینجا و بریم ولی حیفمان آمد شما را در جریان اتفاقاتی که در یک روز بر ما آوار شد نگذاریم. اوههههههوم اوهوووووم: جمعه شب با دلی مسرور و سری خوش که نتیجه ی دیدار یاران نازنین بود قصد عزیمت به ولایت خود نمودیم. اما چشمتان روز بد را نبیند، گاه رفتن نمی دانم غم دلکندن از دوستان بود یا علتی دیگر داشت، دندان دردی نصیبمان شد که نصیب گرگ بیابان نشود. و ما از این عارضه بسان مار زخم خورده به خود می پیچیدیم و سر بر زمین می کوفدیم. آنقدر داد و هوار به آسمان حواله کردیم که بالاخره به تدبیر دختر عمه ی با تدبیرمان (معرف حضور که هستند؟) کمی دردمان آرام گرفت و با سلام و صلوات به سمت دیار خویش راهی شدیم. به محض استقرار در صندلی خود در اتوبوس، دندان بی پدر باز سر ناسازگاری با ما گذاشت و بماند که چها کشیدیم در آن قوطی حلبی. گرگ و میش بود وقتی از منگی ناشی از مسکن های استعمال شده فارغ شدیم، به خود آمده و متوجه ی گرفتگی 95% یی جفت گوشهایمان گشتیم و دیگر چه برما گذشت را خود تصور فرمایید. باهزار بدبختی به هرگونه ای که بود خود را به منزل رساندیم و اندام نیمه جانمان را بر تخت خود رها نموده و یک کله تا ظهر همان جا بیهوش ماندیم . عصر با فشارهای وارده از سمت فریادهای از راه دور مامان زری بیدار گشته و راهی دانشگاه خراب شدمان شدیم جهت شرکت در کلاسهای...(بگذارید احساساتم نسبت به آنها بین خودمان بماند!). بعد از اتمام کلاسها وقتی پاسی از شب گذشته بود و درهای خروج اضطراری (بدون دکه نگهبانی) همگان تعطیل گشته بودند ما ناچار به عبور از دروازه ی اصلی شدیم. هنگام خروج چشممان به جمال یکی از مقامهای بسیار گران مایه ی دانشگاه که به هیچ عنوان به خون ما تشنه نیستند!!!(ریاست محترم حراست و پاسداری ) افتاد و از خود بی خود گشته و جلوی پایمان را ندیده و فرق سرمان با میله ای آهنی و بسی سخت و نخراشیده تماسی از نزدیک برقرار نمود. دیگر چه شد چه نشد را در جریانش نیستم چون به خود آمده و دیدم در آمبولانسی دراز به دراز افتاده ایم و گویا به بیمارستان یا شاید هم سردخانه انتقال می یابیم. بعد هم دیگر خود حدس بزنید که چها بر ما رفت تا به منزل رسیدیم. ناگفته نماند که شب هم تا پاسی از صبح با سه- چهار درد عارض دست و پنجه نرم می کردیم. سردرد ناشی از برخورد و دندان درد که درد تازه ای نبود و از کمال سعادت بنده، گلو درد و گوش درد هم تشریف فرما شده بودند. هم اکنون که این سطر ها را پشت سر هم می نگاریم چشمان خود را بسته ایم تا چشممان به جمال خود نیوفتد چون بسی دلربا گشته است. پ.ن۱: آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ پ.ن۲:اوووووووووووووووووووووووووووخ |
|
+ نوشته شده در
86/08/06ساعت 10:7 توسط آناهیتا |
|
|
نمی دانم چه وقت اما من تمام گردها را فوت کرده ام و عنکبوتها را بی خانه آینه آینه آینه تو می دانی تک تک تارهای مشکی را روی هم چیده ام و تصویرت را در ذهنم چه وقت عاشقم می شوی؟ پ.ن: وقتی شاعر کوچولو دید که آرزوش اینقدر زود واقعی شد و چند تا دوست مهربون پیدا کرد خوب پررو شد و حالا بیبینید چی می گه... ب.ا.ن(برای ال..س نوشت): از جناب ال..س معذرت می خوام اگه حضور بنده در روند برنامه ریزی های ایشان خللی وارد نمودددددددد :دییییییییییی باشد که رستگار شویم (-؛ |
|
+ نوشته شده در
86/08/05ساعت 8:47 توسط آناهیتا |
|
|
تـَ تپش های بـِ بیدادگر
و بوی تـُ تند بهار نارنج
سـُ سکوتم را ببخش
رَ رقص حروفه کـَ کلافه
تـُ تو را در من جـ جار می زند.
پ.ن: من هیچ حرفی در دفاع از خودم ندارم
|
|
+ نوشته شده در
86/07/30ساعت 22:37 توسط آناهیتا |
|
|
دیشب یه مهمونی بود تو یه خونه ی عیونی. اونم چه مهمونی نه از این دامبلو دیشا ها و جک و جوادا.کلفتاش انقدر خوشکل بودن که فکر می کردی می خوان صف شن واسه سالن Fasion چه برسه به مهمونا. حالا ما اونجا چه کار می کردم دیگه خدا می دونه. فکری شدم خودمو یک سوراخ سمبه ای بچپونم و یک دل سیر چشم به چرونمو ناخونکی هم به اون همه نعمت های الهی که ولو شده بود رو میزا بزنم. هر جایی که سرک کشیدم یکی با یکی مشغول بود ما هم که چشم و گوشمون بسته، سرمونو مینداختیم پایینو در می رفتیم. خلاصه بعد یک نیم ساعتی جستجوی سوراخ موش، یه گوشه ی دنج که از تیررس مدعوین در امون مونده بود پیدا کردمو چپیدم توش البته قبلش جیبای لباسم و پر آجیل و شیرنی و این چیزا کرده بودم آخه خدا وکیلی تا حالا این همه خوراکیه توپ و جور واجور یه جا ندیده بودم. سرتونو درد نیارم همون طور که جماعت مشغول عیش و نوش و رقص و طرب بودن ما هم داشتیم می لمبوندیم یهو دیدم دوپس دوپس آهنگ قطع شد و همه سرجاشون میخ کوب شدنو سرا برگشت طرف در ورودی. دربونم صداشو صاف کرد و همچین با احترام گفت: جناب جرج دبلیو بوش به همراه بانو! ما که داشتیم یه شیرنی دانمارکیه بزرگ و تر و تازه فرو می کردیم تو حلقمون با شنیدن اسمی که دربون اعلام کرد کم مونده بود که کلهم شیرنیه بپره تو حلقمونو خفتمون کنه. اول فکر کردم زیادی خوردمو گوشام هنگ کرده ولی وقتی دیدم یارو جرج بوش و خانومش دست تو دست هم دارن از قالیچه ی قرمز رد می شن میان تو کم مونده بود که سکته رو بزنم.اینجا اگه یک مهمونیه تو ایرانه اینام همه ایرانین پس جرج بوش اینجا چه کار میکنه. اگه ایران نیست و اینا همه خارجین من اینجا چه کار میکنم؟ ما که تا حالا به جون ننمون پامونو از دروازه گرگان این ورترم نزاشته بودیم. همین جور هاج واج مونده بودم که دیدم دربونه داره مهمون ویژه ی بعدی رو اعلام می کنه جنــاب آقـــای پــــــوتیــــن!!!!! و بانو. این یکی دیگه هیچ رقمه تو کتم نمی رفت حتمن چشام یه عیبی کردن با خودم گفتم از این دیوونه خونه که در رم یه راست چشامو می برم دکتر نشون میدم حتمی یه عیبیشون شده. چند بار بهم زدمشون ولی نه استغفرالله انگاری خود لاکردارش بود عجب زنیم داره ناکس. این یکی هم چیپ تو چیپ بانوش اومد تو و رفت کنار رفیقش بوش ایستاد و گرم صحبت شدن. من همچین چشام گشاد شده بود از تعجب که نگو نپرس. انگاری مهمون دیگه ای تو کار نبود چون دربونه رفت پی کارش. ما هم همینجوری که ماتمون برده بود خودمونو پشت مشتا قایم کردیم. آخه قضیه بو دار بود و داشت خطری می شد. تازه نفسمون داشت میومد بالا که همون دربونه رفت طرف پله های وسط سالن که می رسید به طبقه ی بالا و با احترام وایستاد اونجاو ملتم همه گوش بزنگ وایستاده بودن ببینن باز چه کسی می خواد به همراه بانو وارد شود. ما هم چشم دوخته بودیم به اون بالا یهو دیدم سرا برگشت یه طرف دیگه ی سالنو همه چشا خیره شد به یک مادام مسیو که دست تو دست هم وایساده بودنو به جمیعت لبخند میزدند و خوشامد می گفتند. نمی دونم این دو نفر کی بودن که برام آشنا نمیزدند ولی حکمن صاب مجلس بودن که اینجوری کله تکون می دادن و لبخند حواله ی مهمونا می کردن فقط نفهمیدم بین این همه آدم که با لباس رسمی اومده بودن چرا این آقاهه کاپشن شلوار پوشیده بود!!! خلاصه سر تکون دادنا و خوشامد گوییها تموم شد و آقاهه رفت طرفه یه میز بزرگ که روشو با یک پارچه ی بزرگتر پوشونده بودن. بعد از کلی سخرانی درباره ی مولکول و اتم و یون و نمی دونم چیو چیو چی که من یک کلمه هم سر در نیاوردم ازشون، یهو ناقافل دستشو برد طرف پارچه و اونو کشید که دیدم حیرتا یک کیک بزرگه شکل یک گربه ی چاق و چله ی رنگ و وارنگ!!! چند ثانیه بعد یکی از همون کلفتایی که شرح حالشونو خدمتتون گفته بودم با یک چاقوی روبان زده همچین نرم نرمک و با ناز و ادا اومد سمت آقاهه و آلت قتاله رو تقدیمشون کرد. ایشونم با یک ژست همچین سخاوتمندانه شروع کردند به تقسیم کیک مادر مرده. بعد یک بفرما زد به جناب پوتین و ایشونم همچین هول برداشته اومد جلو که انگار تا حالا تو عمرش کیک ندیده بعد آقاهه کله ی گربه رو تموم و کمال تقدیم پوتین کرد ایشونم لبخند رضایت بر لب از همون جا مستقیمن تشریفشونو بردن روسیه جهت تناول قطعه کیک اهدایی در آرامش. حالا نوبتی ام که باشه نوبت بوش بود. آقاهه یک سر برای بوش تکون داد اونم اومد و پایین تنه ی گربه رو برداشت و راهیه ولایت خودش شد. آقاهه هم که مسئولیتش تموم شده بود چاقو رو ول داد رو میزو رفت پیش بانو یه اشاره ام زد سمت جمعیت که یعنی بسم الله. خجالت نکشین با باقی مونده ی کیک بخت برگشته از خودتون پذیرایی کنید. مهمونا هم که تا حالا با پرستیژ سر جاهاشون وایستاده بودن همین که رخصت دیدن معطل نکردنو با یه حمله ی گاز انبری بقایای گربه ی بیچاره رو نیست و نابود کردن. ما هم این وسط هاج و واج مونده بودیم که چه کار کنیک چه کار نکنیم که یهو یه چیزی عین پتک خورد تو سرمون. یهو از خواب پریدم دیدم ای دل غافل مهمونی چیه توی پارکم و چند تا پسر بچه دارن سر یه توپ چل تیکه جیغ و داد می کنن |
|
+ نوشته شده در
86/07/25ساعت 23:50 توسط آناهیتا |
|
|
دلم برای گربه ی خاکی می سوزد
دیروزش را در رهایی سیوند فردایش را در بندگی خزر امروزش را چگونه خاکستر می کنیم
|
|
+ نوشته شده در
86/07/25ساعت 11:4 توسط آناهیتا |
|
|
- من و دوستم امشب با همیم - امروز با دوستم می خوام برم خرید - سارا، دوستم و می گم، امشب میاد خونمون - منتظر تلفن دوستمم - جلو کتاب فروشی با دوستم قرار دارم دوست، دوستم، رفیقم، هزار تا جمله در روز می شنوم که این کلمه ی دوست توش یا فاعله یا مفعوله خلاصه یک نقشی داره. هر بارم از خودم می پرسم دوست یعنی چی؟ معنی دوستی همین رابطه های قرار دادیه منه که تو دانشگاه و دور و اطرافم دارم . اون وقت باز می پرسم از خودم که دوست صمیمی چه صیغیه؟ چه فرقی با دوست معمولی داره؟!!! خسته شدم از اینکه تو موقع هایی که هر کی می ره با رفیق صمیمیش من می مونم و سایه ی خودم. مثل یک بچه مدرسه ای کوچولو کز می کنم کنج حیاط مدرسه و به حلقه های دو نفره و سه نفره و خیلی نفره نگاه می کنم و می گم اینها همه با هم دوستن؟ همه دوستای صمیمین؟ پس چرا من باهاشون نیستم؟ چرا اینقدر تنهام؟ نه اینکه اصلن دوست نداشته باشم ها. خیلی هم ارتباطم با اطرافیانم خوبه. تو notebock موبایلم هم کلی اسم دوستامه هر روزم کلی تلفن و sms ازشون دارم. ولی نه؟ اینها راضیم نمی کنه. اونها همشون دوستای صمیمی دیگه ای دارن که نسبت به من در الویتن. نمی دونم یک جورایی نمی تونم قبول کنم که همه ی دغدغه های اونها دغدغه های منم باشه یک جورایی درگیریهای اونها تو زندگی نمی فهمم.حرفهاشون راضیم نمی کنه. خیلی سعی کردم بشنوم ولی هیچ کس حرفی نزد که من هم بتونم ازون سر در بیارم و باهاش دوستی کنم. مثلن هیچ وقت کسی پیدا نکردم که بتونم باهاش برم شیطونی. بریم کوه، جنگل، پارک و خیلی جاهای دیگه و اونهم نگران گلی شدنه کفشهاشو بهم ریختن موهاشو و پاک شدن رژ لبش نباشه. خسته شدم از این همه دخترهای خوش پوش و ترگل ورگل. شاید این دلزدگی از دخترهای اطرافم من و به سمت پسرونه بودن و این چیزا کشیده اگه خنده دار نباشه باید بگم دوستای پسرم سه چهار برابر دوست دخترامن ولی خوب همیشه هم که نمی شه. پسرها هم یا دوست دختر می خوان یا رفیقه پسر که منم هیچ کدومشون نمی شم.موندم این وسط حیرون. دلم ضعف می ره واسه یک شب تا صبح با یک رفیق صمیمی بیدار موندنو حرف زدنو کرکر کردنو خلاصه زندگی کردن. این چیزه زیادیه؟ دلم می خواد یک بار فقط یک بار وقتی دارم با یک دوست حرف میزنم بتونم از دلم بگم. از نوشته هام بگم، از وبلاگم که از جونم بیشتر دوسش دارم بگم، از آخرین کتابی که خوند مو ازش خوشم نیومد و بعدش نشوم که میگه: بابا آناهیتا توهم حوصله داری ها کی می خوای آدم بشی. کی حوصله داره فیلم و کتاب و مجله داره؟ دلم می خواد برای یک بار هم که شده تو یک مکالمه ی دوستانه حرفی از مانتوی اون دختره و کفش اون پسرو مهمونیه آخر هفته و چیو چیو چی نشنوم. آخ که چقدر بده که حتی نمی تونم سرمست و از ته دل بخندم چون مثلن فلان پسر که دوستم ازش خوشش میاد الان داره از جلومون رد میشه. چه کار کنیم حتمن اینم قسمت ما بوده تنهایی با خودم خلوت کنیم و حسرت یک رفیق شفیق و با خودمون به گور ببریم. بعضی وقتها که فکر میکنم،خداییش اگه رفقای وبلاگیم نبودن که حتمن تا حالا هفتا کفن پوسونده بودم. پ.ن۱: الانم که دارم می نویسم حتمن رفقای عزیزم دارن برنامه ی ماشین سواریه امشب و ردیف می کنن. پ.ن۲: البته من یک رفیق فابریک داشتم که 13 سالگی ننه باباش شوورش دادن. بعد هم جناب شوور قدغن کرد با من بچرخه آخه زن شوور دار باید در اختیار همسرش باشه. |
|
+ نوشته شده در
86/07/24ساعت 20:43 توسط آناهیتا |
|
|
یکی بود یکی نبود .بی خودی دنبالش نگرد از اولش هیچ کس نبود. تا اینکه تو یک شب تاریک و سیاه یکی خانوم یکی آقا دستاشونو دادن به هم از همه دنیا بی خبر رفتن توی خونه ی عشق شدن مامان بابای ما... بعد از ۹ ماه ۹ روز ۹ ساعت و ۹ ثانیه... اونگ ا ا ... پرستار اتاق زایمان: تبریک می گم آقا خانومتون زاییدن اونم چی یک دخمل تپل و مپل گرد و قمبولی. شیرنی ما یادتون نره وای که چقدر دیدینی بوده قیافه بابا و مامان بزرگ و خلاصه فک و فامیلا. خوب بالاخره هر چی نباشه باباهه پسر بزرگ خونواده و برای بقای نام خانوادگی باید بچهش پسر می شد ولی ای دل غافل که این موجود بدترکیب که مثل شیر برنج بی نمک می موند دختره. ولی خوب از اونجایی که بد جوری تب روشن فکری و این چیزا تو دورو بری ها بود گفتن: -چه فرقی می کنه خدا رو شکر که هر دو تا شون صحیح و سالمن حالا دختر یا پسر بودنش که مهم نیست. ولی من که می دونم تو دلاشون چی می گفتن: -از اول هم می دونستم که این دختره (مامانم و می گفتن ها)،دختر زاست. خلاصه با همهی این حرفها ما تشریف فرما شدیم و قدوم مبارکمون رو بر زمین نا مبارک گذاشتیم. حالا نوبت اسم بود و خوش نام کردن من.بزرگهای فامیل گرد هم اومدن تا برای این دخملهی تپل مپل یک اسم اصیل فارسی انتخاب کنن حالا دیگه نمی دونم چه لقمه هایی برای من گرفته بودن که باباهه آب پاکی رو ریخت رو دست همه و گفت من و زری (مامان زری رو می گه) اسم و انتخاب کردیم. بعله اینجوری شد که ما اون شب آناهیتا شدیم و از فرداش هم رسمن رفتیم جز سرشماری. از اون چیزی که از اسناد و مدارک به جا مونده بر می آید انگاری این آناهیتا خانومه تپل مپل بعد از اینکه همچین یکم گل پری شد دل از کوچیک و بزرگ برد و همه یادشون رفت که اصلن می خواستن یک پسر داشته باشن. از توصیفات قیافه ی ما همین بس که عمه کوچیکه که اون زمون شیراز درس می خوند برامون سروده بود که: ابرو نداره هیچی چشم داره نخود چی دماغش سپر دکونه (به شیرازی دکون یعنی دکان) لباش توت می تکونه خلاصه روزها گذشت و گذشت تا آناهیتا خانوم بزرگ شد یعنی ۶-۵ ساله شد تو همون زمان هم بدجوری مخش درگیر فرق هایی بود که بین دختر و پسرها می ذاشتن اونهم به خاطر اینکه بگه اینجوریها نیست و ضعیف نیست و خلاصه... در اعتراض به انتخاب اسم مامان و بابا، اسم خودش رو از آناهیتا به جواد تغییر داد.همیشه هم موهاش و کوتاه کوتاه می کرد شلوار یک سره می پوشید و با پسرها می رفت تو کوچه بازی اونهم چه بازی هایی. از دزد و پلیس گرفته تا فوتبال و... . این آناهیتای قصه ی ما یا همون جواد آقا بزرگ شد و بزرگ شد بزرگ شد رفت مدرسه و درس خوند و خوند و خوند تا دیپلم گرفت بعد خوند و خوند و خوند تا رفت دانشگاه. ولی در همه ی این مراحل هیچی از شیطنت و شادابی و بچگیش کم نشد همیشه صف اول همهی اذیت کردنها و کرم ریختن ها بود ولوم صداش هم که دیگه نگو... اما... در اواسط ۲۱ سالگی وقتی میره جلو آینه احساس می کنه دیگه اون برق شیطنت کم رنگ شده هر چی که پلک می زنه تا شاید برگرده ولی نه اون برقه جای خودشو به یک پختگی بد و نا ملموس داده و داره آناهیتا رو اذیت می کنه. همین این بود قصهی غصه های آناهیتا پ.ن ۱:دلم برای خودم تنگ می شود گاهی
|
|
+ نوشته شده در
86/07/23ساعت 11:52 توسط آناهیتا |
|
|
طبیعت این لحظه های وحشی
گلوی ملتهبم را چنگ می زند آخرین جرعه ی هوشیاریم را فرو داده ام و از این خط تا تو پر می کشم انجماد دستان ملتمسم در شعله ی سیاه نگاهت آب آب تصویر من در انعکاس نعشه ی افکارت دود دود خفقان ثانیه های بیمار را می بلعد احاطه ی تمنای تو و گرگ میش حضورت در امتداد سیاهی هیچ هیچ.
پ.ن۱: خیلی ممنون از محبت دوستهای خوبم خیلی آروم شدم. پ.ن۲: از مسیحای نازنینم هم ممنون که برام فال گرفت خیلی به دلم نشست. پ.ن۳:می خواستم تو روزنامه اطلاعیه بدم ولی اول اینجا بگم: از همه ی دوستانی که از دختر عمه ی مفقود من (عادله) خبر دارند خواهشمند است من را هم مطلع گردانند.
|
|
+ نوشته شده در
86/07/14ساعت 11:40 توسط آناهیتا |
|
|
من یک مجرمم
چند واژه ی بی گناه را بلعیده ام و دلم هنوز از لذت هم آغوشی آتش و کاغذها قنج می زند جنین نارس افکارم را بالا می آورم برروی شیون ممتد سطرهای حرام زاده و قهقه ی کش دارم اما واژه های محبوس همچنان بر سیاه چال ذهنم چنگ میزنند.
حالم خوب نیست. نمی دونم چه مرگمه. از یک درد نامعلوم دائم به خودم می پیچم. اصلن تمرکز ندارم. هر کاری می کنم خراب می شه. دیروز استاد تو کلاس متوجه حواس پرتیم شد و دجوری حالم و گرفت. دست خودم نیست افکارم مثل گوسفندهای نفهمی شدن که جدا از گله این طرف و اون طرف پرسه می زنن. شاید حسم شبیه ماری باشه که داره پوست می ندازه. احساس می کنم دارم از ودم جدا می شم دارم ... . ولی نمی دونم این پوست اندازی لعنتی انقدر کند پیش می ره. دیه طاقتم تموم شده. بعضی وقتا حس می کنم مثل یک زن آبستن شدم که موقع زایمان، قابله بهش میگه بچه چرخیده. آره آره یک چیزایی می خوان از سرم بیان بیرون ولی بدجور چرخیدن. انقدر چرخیدن که سرگیجه گرفتم حس می کنم یک مشت واژه هایی که نمی دونم چی هستن دارن تو سرم چرخخ می زنن می خوان قطار بشن و بیان بیرون و یه حرفی بزنن یه شکلی بگیرن ولی . . . پ. ن :کمکم کنید!!!
|
|
+ نوشته شده در
86/07/10ساعت 10:14 توسط آناهیتا |
|
|
هیجان منزوی نگاه و مچاله های دیروز -لاشه ی لت و پار جمجمه ای خالیست- این خطوط روانی مخدوش بازمانده های سکس عجولانه ی قلم و سایه سپید ذهن من و پس زمینه مات این اتاق: رقص واژه هایی که با آخرین پک سیگارم به آسمان می دود
|
|
+ نوشته شده در
86/07/03ساعت 10:24 توسط آناهیتا |
|
|
دانشگاه شاعر کوچولو ی ما یک کانون ادبی داره که بین بچه ها به کانون بی ادبی معروفه. بچه های این کانون روزهای یکشنبه دور هم جمع می شن و شعرهاشون می خونن و بعد بقیه با بیل و کلنگ و چوب چماغ می پرن به جونه نویسنده ی بخت برگشته. همه ی اونها هم فکر می کنن دو تا کتابی که خوندن و دو تا شعری که گفتن دیگه شاهکارهای ادبی قرنه. قصه ی ما مربوط می شه به یکی از غروب های قشنگ و شاعرانه ی پاییز ۸۴ که قهرمان قصه ی ما تازه دانشجو شده بود آدرس این کانون ادبی و پیدا کرده بود و می خواست بره به همه بگه که برید کنار که شاعر یکه تاز وارد می شود و در یک چشم به هم زدن چشم رقیبان را از کاسه در آورد. از قصه دور نشیم اون روز شاعر کوچولو با هزار امید و آرزو پا به اون کانون گذاشت و ... چشمتون روز بد نبینه در اتاق رو که باز کرد دید ۱۵-۱۰ تا دختر و پسر گرداگرد یک میز مستطیل! نشستن و ... خلاصه شاعر کوچولوی ما هم رفت و یک گوشه از این میز گرد رو به خودش اختصاص داد البته نه اینکه فکر کنین اون بالاها بهش جا ندادن ها خودش نخواست ریا بشه که گوشه نشست!!!)-: . شاعرهای جوان یکی یکی شعرهای خودشونو خوندن و بقیه همون قانون چوب چماق و سرشون پیاده کردن تا نوبت به تازه وارد جمع رسید . شاعر کوچولو هم روی صندلیش جابه جا شد و با اعتماد به نفس تموم شعرش و خوند. و باز هم چشمتون روز ... . اون غروب قشنگ و شاعرانه ی پاییز چقدر غم انگیز شده بود. شاعر کوچولو اون شب تو کانون کم مونده بود که بزنه زیر گریه بدجوری خورده بود تو پرش اصلن انتظار این برخورد و نداشت فکر می کرد با خوندن شعرش چه غوغایی تو کانون برپا بشه و موج تشویق و تمجید که سمت اون حواله می شه ولی ای دل غافل. شاعر قصه ی ما با دلی شکسته رفت خونشونو خودشو تو اتاقش زندونی کرد زد زیر گریه. گریه کرد و گریه کرد. بعد تصمیم گرفت که دیگه هیچ وقت هیچی ننویسه! بعد با دلخوری دفترچه شعرش و برداشت با حرص شعرشو خوند و خوند و خوند و اشک ریخت همین جور که شعر می خوند حرفها و قیافه بچه های کانون جلوی چشمهاش بود. در یک لحظه خودشو جای یکی از همونا گذاشت و یکبار دیگه شعرشو خوند وای ی ی ی .خداییش عجب چرت و پرتایی رو به جای شعر قالب کرده بود تازه داشت متوجه می شد ولی خیلی براش سخت بود مدادشو برداشت و همه ی نظرها و نقدهای تند اون روزو نوشت نوشت نوشت... *** الان در حدود ۲ سال از اون روز می گذره و شاعر کوچولوی ما هنوز داره می نویسه و مینویسه و.... اون نه تنها باز هم نوشت بلکه جلسه ی بعدی کانون و رفت و باز هم رفت و شنید و شنید و نوشت و نوشت تا امروز. اون می دونه که اگر فردایی هم باشه و کانونی باشه باز هم می ره و می نویسه و می شنوه. اگر شاعر کوچولو تصمیم اون شبشو عملی می کرد دیگه چرکنویس مچاله ای هم نبود که هر از چندگاهی یک رهگذر مهربون بیاد و اون و باز کنه و بخونه و یک یادگاری براش بذاره. شاعرک ما تمومه اون چرکنویس ها رو نگه می داره می خونه و می خونه تا یک روزی قد بکشه و بزرگ بشه. قصه ی ما به سر رسید ولی کلاغ خونه ی ما به راه خونشون پر!!! پ.ن۱:شاعر کوچولو منتظر همهی رهگذر های مهربون می مونه تا دستای کوچولوش و تو دستاشون بگیرن و با خودشون به اون بالاها ببرن. پ.ن۲:برای دوست نازنینم میم.قاف. امیدوارم از من نرنجیده باشو دستای من منتظر نذاره. پ.ن۳:من یه تشکر به عادله ی نازنینم بدهکترم که من و با دوستای مهربون خودش آشنا کرد.حالا منم یک عالمه دوست خوب دارم(-: |
|
+ نوشته شده در
86/06/31ساعت 12:37 توسط آناهیتا |
|
|
نان
پر آب پر بابا بدون خواب پر مامان بی صدا پر کلاغ قصه ی ما تو راه خونشون پر چشمهای بی نگاه پر لبهای بی صدا پر یکی نبود یکی بود،آخر خط ما، پر قصه ی ما تموم شد ولی یکی پایین موند تو شاعرک! تو هم پر
|
|
+ نوشته شده در
86/06/25ساعت 13:52 توسط آناهیتا |
|
|
چشمانش
معصومیت کلماتم را درید و کاغذهایم که هوایی شد صف نا مرتب کلمات و مغز متلاشی من مداد نیز از توحش نگاهش رم کرده است و من سکوت تا پایان و چشمانم خیره بر سقوط کلماتی که از زهدان مغزم سقط می پرند. |
|
+ نوشته شده در
86/06/11ساعت 16:4 توسط آناهیتا |
|
|
دو دستی سرت را بچسب
فریاد ساکتم آن را نبرد چاقوی ضامن دار کنده کاری شده و گلوی تو... چه ترکیب جالبی! کاش چاقویم تیز نباشد و گلوی تو معصوم نیز (که نیست) و شرار نگاهت... چشمانم را می بندم التماست خفه می شود اما باز هم نگاهت لعنت بر چشمانم که کور نیست و نگاهت که شعله می کشد و من نیز ... چاقوی ضامن دار کنده کاری شده نچندان تیز و دستان خالی من چه ترکیب... پرده ی آخر: سکوت نگاه و جنایتی که...
|
|
+ نوشته شده در
86/05/18ساعت 13:4 توسط آناهیتا |
|
|
چشمان مسخ شده من
سیاه چال عمیق نگاهت تقلای بیهوده من خوره هایی که مغزم را می جوند زالوهایی که روح کلماتم را می مکند لاشه ی لت و پار شده ذهنم و مچاله هاله های دیروز پیکر نیمه جان یک شعر و بازمانده های آخر چشمان مسخ شده من و سیاه چال عمیق نگاه تو
|
|
+ نوشته شده در
86/05/11ساعت 19:36 توسط آناهیتا |
|
|
غصه هایم را رنگ می زنم
خشک که شد بر لبانم می پاشم آن وقت می گویی: (چه لبخند زیبایی) |
|
+ نوشته شده در
86/04/31ساعت 17:45 توسط آناهیتا |
|
|
من
جا مانده در دو حرف پشت چشمک زنهای قرمز بخش میشوم بخش اول تن جا مانده در حصار هرجایی درد امتداد خط خورده خود را به دوش میکشم بخش آخر من در تکرار بی پایان تن پشت چشمکزنهای قرمز زن میشوم |
|
+ نوشته شده در
86/03/26ساعت 12:5 توسط آناهیتا |
|
|
امروز یواشکی اومدم تو سایت دانشگاه و بعد از یک مدت طولانی که برام مثل یک عمر بود به وبلاگم سر زدم و دیدم چه خبره دلم برای دوستام خیلی تنگ شده بود ولی این امتحانا امونمو بریده الان هم باید برم برای امتحان بعدی خودمو اماده کنم اگر از خستگی این روزا نمردم اوایل تیر با شعرهای داغ داغ برمیگردم
شاعر کوچولو |
|
+ نوشته شده در
86/03/23ساعت 10:28 توسط آناهیتا |
|
|
این هم دو تا کار جدید تازه از ذهن تراویده: ۱)روی خط خواهشت فاحشه می شوم نگاهم را نمی خری آتش میزنم تار و پود تو را که می تپی در سینه ام .
۲) نگاه سرسریت لیز می شود سر می روی از دستانم تا تنگ تنگ زندگی |
|
+ نوشته شده در
86/03/01ساعت 17:40 توسط آناهیتا |
|
|
... ... ی ساکت خطوط بی نقطه ...۱ هجای سقط شده از خروش آبستن یک خاموش ... مرموز رفیق بی نارو زبان بریده از افشای یک ترانه ی محکوم ... از اول به پای این فریاد که از سیاه سپیدش تراه گریان مرد |
|
+ نوشته شده در
86/02/18ساعت 16:51 توسط آناهیتا |
|
|
جیغ اول
جیغ وارونه مژده یک رسم تکراری پیکر عریان بی تردید از خروش تازه ای لبریز جیغ دوم جیغ پا برجا عاری از این مسخ اجباری پیکر عریان در تردید در سکوت خسته ای در گیر تا نهایت این تلاطم این تپش گستاخ و دامنگیر.
|
|
+ نوشته شده در
86/02/08ساعت 11:59 توسط آناهیتا |
|
|
چراغ
خاموش انسان ساکت اشتباه نکن تعفن این اتاق بوی عشق نمیدهد
|
|
+ نوشته شده در
86/01/28ساعت 16:35 توسط آناهیتا |
|
|
امروز خیلی دلم گرفته با شعر نوشتن خالی نمی شم میخوام داد بزنم زار بزنم ولی کجا؟ کجا داد بزنم که بی ملاحضگی نباشه؟ کجا داد بزنم که بی ادب خطاب نشم؟ کجا داد بزنم که کسی ناراحت نشه؟ ... از این رعایت این و اونو کردن خسته نشدی؟ (با خودم بودم) تا کی این کارو کنی که این ناراحت نشه اون کارو نکنی که اون ناراحت نشه؟ تا کی اونی باشی که جمع میطلبه؟ چرا خودت نباشی یکی جدا از جمع یکی متفاوت از جمع اصلا چرا خودت نباشی؟ اونوقت شاید وقتی توی یعالمه آدم جای خودت با صدای خودت با زبون خودت داد زدی یک چندتایی هم پیدا بشن که زبونه تو سرشون بشه یا اونو بلد باشن اصلا باهات همزبون باشن؟ تو چی فکر میکنی؟ به من بگو!!! |
|
+ نوشته شده در
86/01/25ساعت 9:54 توسط آناهیتا |
|
|
در متن شبنامه سپید زندگیم
ردی از یک هیاهو به پا خواست مشتم در هجومی بر خود در هم گره خورد پشت دیوار نوشته های ممنوعه ی قلبم به دام افتادم و بر پیشانیم داغ شد در صبحی از سکوت آنهنگام که دل هیچ کس برایم نسوخت بر دار تقدیر به تنهایی تبعید شدم |
|
+ نوشته شده در
86/01/21ساعت 16:32 توسط آناهیتا |
|
|
فوران
خاطره ی گمشده ایست بین دستان من و مشت گره کرده ی تو
|
|
+ نوشته شده در
86/01/18ساعت 14:19 توسط آناهیتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شاعرک برگ گلک باز داری فریاد میزنی باز داری تو کاغذهای بی صدات داد میزنی
باز از این آدمای توی قفس خسته شدی باز داری حرف کبوترهای آزاد میزنی |
| پیوندها |
|
نامه هایی به خودم چای تلخ من و خودم مسيحا مهياد پيرمرد خنزر پنزري نامه ای در باد اتانازی1981 سکانس آخر ساده های نرگس جونم یاسر عادله گیتار شکسته هم پیمان (روهام) خرمگس خرفت مولتی مینیمالیست |
|
RSS
|