تبليغاتX
چرک نویس مچاله

یکرنگی  و بوی تازه از عشق بگیر                        پر سوزترین گدازه از عشق بگیر

در هر نفسی که می تپی ای دل من                            یادت نرود اجازه از عشق بگیر

از بی صدا ترین سکوت  زندگیم  به این فریاد رسیدم مرا دریاب ای ترانه خوش نوا

 

کوچ بی صدا

بی صدا تر از سکوت

در میان این نهایت پلید

آنچنان فشرده مشت

وآنچنان فسرده دل

آخرین خطوط واژه های من

پیش این سپاه بیکران شب

از میان پاره های دفترم رو به سرزمین یادها

بال و پر گشوده اند

با هجوم فصل درد

بی امید یک تولد دگر

سوی مقصدی به عمق خامشی

مانده زیر مشتها غبار و گرد

کوچ می کند

*********

              

    کاش دستهایم آنقدر کوتاه نبود که حسرت چیدن ستاره از آسمان نگاه تو بر دلم نمی ماند

قاصدک

کاش چشمانت مرا در خلوت تاریک تنهایی صدا میکرد

کاش بر بومی که  در زندان سینه ساکت افتاده

از بهم پیوستن رنگین کمان زندگی نقشی به جا می ماند

بر غبار مانده از سرمای دی بر روی شیشه کاش

ردپایی از عبور شاپرکها بود

پیرمرد دوره کرد بد صدا در گاریش ای کاش

از سکوت شمع تا پرواز یک پروانه داشت

کاش عمر کاشهای نا تمام زندگی

پشت لبخند سپید قاصدک سر میرسید

♥ ♥ ♥ ♥ ♥

همیشه باید ترسید از آن احساسی که در عمیق ترین مخفیگاه قلب خود پنهان می کنیمش

یقین داشته باش که در دگردیسیی از تو به خودت پیله از قامتش برداشته می شود

پس خودت را با کلمات پر زرق و برق فراموشی فریب مده.

 

پروانه

دور باشید از من

آنقدر دور که یادی ز شما به کثافت نکشد خاطر من

ای سر و پای شما خوف و هراس

این تن خسته بی شوق نفس

بگذارید که خاموش شود

مست و بی قید فراموش شود

از همه کوچ کند

یک نفس تا خود هیچ همه را هیچ کند

مانده در سایه تنهایی خود

در سکوتی تبدار

چشم در راه امیدی که محال داغ ننگیست به پسشانی  آن

چشم دل ریش کند

دور باشید از من

بگذارید که در غربت ویرانه خویش

پیله از قامت خود بر گیرم

در دگردیسی از من تا من

از خودم پر گیرم

♣ ♣ ♣ ♣ ♣

ای بازیگر قصه نخور ما هممون مثل همیم

صبحها که از خواب پا میشیم نقاب به صورت می زنیم

...

بازیگر

 

راست می گفت

 در این محشر سرد کوک باید شد و رفت

باید از شب تا صبح نقش برنامه فردا را از حفظ کنیم

طرح یک صورتک رنگین را

روی صورتها قالب بزنیم

راست میگفت

در این صحنه همه نامزد اسکارند

کاش می شد فهمید که نویسنده این قطعه پر نقش کجاست

کارگردانش کیست

از که باید پرسید نقش فردایم چیست؟

 

                                               ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ 

مردمان به ساحل نشسته زمان نیما همچنان گوششان شنوای فریادهای عاجزانه این عاشق بینوا که در بیابان بی آب و علف زندگی شب و روز می گذراند، نیست

کجایی نیما

« یک نفر در آب دارد می دهد جان»

یک نفر گویی که تنها ، بی پناه، بی رهنما

در بیابان عظیم بی صفایی در کمند عقربی سر می دهد فریاد

این بیابان گرد ره گم کرده شاید

دل به امید شبانی بسته تا از کوله بارش جرعه آبی را بنوشد

آه ای مجنون بیچاره

تو را راهی نمی باشد که از این پهنه وحشت به در آیی

تو را قسمت در این باشد

که تا جان در بدن داری یگانه بسترت خاک است

سقف خانه ات آن آسمان پر ستاره

• • • • •

توی این روزهای غریب که همه یک روز عاشقن و روز بعدش فارغ خیلی سخته که یکی پیدا بشه که پا روی خواسته های انسانیش  بذاره و به خودش این امکان و بده که تازیانه عشق بر تنش یادگاری بگذارد

اگر تا حالا عاشق شدین حتما می دونید که عشق نه رقابت و نه انتخاب

و هیچ  معنایی برای شکست و پیروزی در قلمرو عشق تعریف نشده است

اگر با کسی رو به رو شدین که همه شرایط  دلخواه شما رو داشت و احساس کردید که دلتون اونو می خواد و قلبتون به طپش افتاده...

نه نه نه اشتباه نکنید این عشق نیست شما فقط دارید سعی می کنید کسی رو که مناسبه شماست دوست داشته باشید

ولی قصه عشق چیز دیگست

و عشق چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

و عشق

و عشق

و ...

 

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  85/08/01ساعت 12:48  توسط آناهیتا |