![]() |
![]() |
|
|
نیمکت
یک پسر کوچولو روی نیمکت با یک شکلات، یک کم اون طرفتر یک دختر کوچولو روی همون نیمکت با یک شکلات. پسره به دختره نگاه کرد دختر هم با یک نگاه به اون جواب داد. پسر اسم خودشو گفت و اسم دختر کوچولو رو پرسید. پسره به دختره لبخند زند دختر هم جواب لبخندشو داد. پسر گفت با هم دوست میشیم و بازی میکنیم دختر هم قبول کرد. پسر کوچولو شکلاتشو به دختره داد دختره هم همین کارو کرد. پسر زود شکلات گذاشت تو دهنش ولی دختره شکلاتو نخورد و گفت که اونو می زاره تو یک جعبه. دختره گفت ما تا کی با هم دوستیم پسره گفت دوستی که تا نداره. دختر گفت مگه می شه همه چیز یک تا داره و یه روزی تموم میشه ولی پسر گفت دوستی تا نداره. دختر گفت دوستی هم مثل روز که تموم می شه، مثل خورشید که غروب میکنه، یک تایی داره. پسر گفت اگه تو می خوای یک تا برای دوستی انتخاب کن ولی دوستی من تا نداره.فردای اون روز هم اون دو تا همدیگه رو دیدن و یک شکلات به همدیگه هدیه دادن پسر کوچولو سریع شکلات و خورد ولی دختر کوچولو اونو گذاشت توی همون جعبه.فرداهای بعدی هم اونا همدیگه رو دیدن و بازم شکلات... روزها یکی یکی تموم شدن تا اینکه اون دو تا دیگه کوچولو نبودن امروز پسره که حالا دیگه بزرگ شده روی نیمکت تو پارک نشسته همون جایی که سالها قبل نشسته بود با یک شکلات منتظر دختر تا بیاد ولی... اون دختر بالاخره یک تا برای دوستیش پیدا کرد میخواد بره یک جای دور اون اومده برای خداحافظی. سلام میکنه میگه که داره میره پسر شکلات رو به دختر میده اون شکلاتو میخوره و یادش رفته شکلاتی برای پسر بیاره. دختر میره یک جای دور پسر رفتنش رو نگاه میکنه و با خودش میگه دوستی من هنوزم تا نداره ولی اون یک صندوق شکلات داره که نمیدونه با هاش چه کار کنه. خاطره همه عمرم خودم را با اون چیزهایی که گذشته آزار دادم چون نتونستم با خودم رو راست باشم و همیشه قیافه حق به جانب گرفتم و بقیه رو مقصر اصلی ناکامی های گاه و بیگاه خود دونستم. یک روز به یک جایی رسیدم که دیگه تحملی برام نمونده بود احساس می کردم خیلی بیچاره ام . هیچ موفقیتی در کارهام نمی دیدم. یک پوچی سیال در تمام دقایق عمرم رخنه کرده بود. گذشته یک کوه نافرجامی شده بود یرام که هیچ جوری از سر راه برداشته نمی شد خلاصه یک بیمار افسرده شده بودم که جنون براش فقط یک راه گذاشت اونم¼. وقتی موفق به انجام تصمیم خودم نشدم، وقتی اونقدر شجاعت یا بهتر بگم خریت نداشتم که کارو تموم کنم،یه حرف یه تلنگر شد و یه راه حل برای اینکه بدونم کجام. حالا این راه حل جادویی رو اینجا به همه میگم شاید گره از کاره یک دوست خوب باز کنه در اوج نا امیدی برای یادآوری همه خاطره هام شروع کردم دفتر ها و یادداشتهای قدیمی رو خوندن تو اون کاغذها به نامه هایی که در عصر سرعت نور برای به یادگاری با دختر عمه ام ردو بدل می کردیم رسیدم و وای که اونها با من همان کاری رو کردند که شعر رودکی با امیر سامانی... خیلی وقت بود که خودم رو لا به لای آدم بزرگها گم کرده بودم. دنیای شیرین و بی دقدقه بچگی رو با تلاطم های جوانی عوض کرده بودم. ولی با اون نامه ها دوباره یادم اومد که همیشه تو گذشته فقط شکست نصیب من نشده شروع کردم به نوشتن همه اتفاقهای ریز و درشت گذشته و با یک جمع بندی ساده به یک نتیجه عالی رسیدم. نسبت شکستهای من در زندگی به موفقیتهام 1 به 5 بود و این نتیجه یه شوق درونی رو در من به وجود آورد. این شوق موتورهای خاموش شده درونم رو روشن کرد و شروع کردم به تاختن در میدون مسابقه زندگی. همیشه شروع هر کاری به یک دو راهی ختم میشه که ما میتونیم با اراده و قدرت خودمون و باور گوهر درونیمون راه پیروزی رو انتخاب کنیم. |
|
+ نوشته شده در
85/09/01ساعت 8:5 توسط آناهیتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شاعرک برگ گلک باز داری فریاد میزنی باز داری تو کاغذهای بی صدات داد میزنی
باز از این آدمای توی قفس خسته شدی باز داری حرف کبوترهای آزاد میزنی |
| پیوندها |
|
نامه هایی به خودم چای تلخ من و خودم مسيحا مهياد پيرمرد خنزر پنزري نامه ای در باد اتانازی1981 سکانس آخر ساده های نرگس جونم یاسر عادله گیتار شکسته هم پیمان (روهام) خرمگس خرفت مولتی مینیمالیست |
|
RSS
|