تبليغاتX
چرک نویس مچاله

تـَ تپش های بـِ بیدادگر

 

و بوی تـُ تند بهار نارنج

 

سـُ سکوتم را ببخش

 

رَ رقص حروفه کـَ کلافه

 

تـُ تو را در من جـ جار می زند.

 

 

پ.ن: من هیچ حرفی در دفاع از خودم ندارم

 

 

+ نوشته شده در  86/07/30ساعت 22:37  توسط آناهیتا | 

دیشب یه مهمونی بود تو یه خونه ی عیونی. اونم چه مهمونی نه از این دامبلو دیشا ها و جک و جوادا.کلفتاش انقدر خوشکل بودن که فکر می کردی می خوان صف شن واسه سالن Fasion چه برسه به مهمونا. حالا ما اونجا چه کار می کردم دیگه خدا می دونه. فکری شدم خودمو یک سوراخ سمبه ای بچپونم و یک دل سیر چشم به چرونمو ناخونکی هم به اون همه نعمت های الهی که ولو شده بود رو میزا بزنم. هر جایی که سرک کشیدم یکی با یکی مشغول بود ما هم که چشم و گوشمون بسته، سرمونو مینداختیم پایینو در می رفتیم. خلاصه بعد یک نیم ساعتی جستجوی سوراخ موش، یه گوشه ی دنج که از تیررس مدعوین در امون مونده بود پیدا کردمو چپیدم توش البته قبلش جیبای لباسم و پر آجیل و شیرنی و این چیزا کرده بودم آخه خدا وکیلی تا حالا این همه خوراکیه توپ و جور واجور یه جا ندیده بودم. سرتونو درد نیارم همون طور که جماعت مشغول عیش و نوش و رقص و طرب بودن ما هم داشتیم می لمبوندیم یهو دیدم دوپس دوپس آهنگ قطع شد و همه سرجاشون میخ کوب شدنو سرا برگشت طرف در ورودی. دربونم صداشو صاف کرد و همچین با احترام گفت: جناب جرج دبلیو بوش به همراه بانو! ما که داشتیم یه شیرنی دانمارکیه  بزرگ و تر و تازه فرو می کردیم تو حلقمون با شنیدن اسمی که دربون اعلام کرد کم مونده بود که کلهم شیرنیه بپره تو حلقمونو خفتمون کنه. اول فکر کردم زیادی خوردمو گوشام هنگ کرده ولی وقتی دیدم یارو جرج بوش و خانومش دست تو دست هم دارن از قالیچه ی قرمز رد می شن میان تو کم مونده بود که سکته رو بزنم.اینجا اگه یک مهمونیه تو ایرانه اینام همه ایرانین پس جرج بوش اینجا چه کار میکنه. اگه ایران نیست و اینا همه خارجین من اینجا چه کار میکنم؟ ما که تا حالا به جون ننمون پامونو از دروازه گرگان این ورترم نزاشته بودیم. همین جور هاج واج مونده بودم که دیدم دربونه داره مهمون ویژه ی بعدی رو اعلام می کنه جنــاب آقـــای پــــــوتیــــن!!!!! و بانو. این یکی دیگه هیچ رقمه تو کتم نمی رفت حتمن چشام یه عیبی کردن با خودم گفتم از این دیوونه خونه که در رم یه راست چشامو می برم دکتر نشون میدم حتمی یه عیبیشون شده. چند بار بهم زدمشون ولی نه استغفرالله انگاری خود لاکردارش بود عجب زنیم داره ناکس. این یکی هم چیپ تو چیپ بانوش اومد تو و رفت کنار رفیقش بوش ایستاد و گرم صحبت شدن. من همچین چشام گشاد شده بود از تعجب که نگو نپرس. انگاری مهمون دیگه ای تو کار نبود چون دربونه رفت پی کارش. ما هم همینجوری که ماتمون برده بود خودمونو پشت مشتا قایم کردیم. آخه قضیه بو دار بود و داشت خطری می شد.

تازه نفسمون داشت میومد بالا که همون دربونه رفت طرف پله های وسط سالن که می رسید به طبقه ی بالا و با احترام وایستاد اونجاو ملتم همه گوش بزنگ وایستاده بودن ببینن باز چه کسی می خواد به همراه بانو وارد شود. ما هم چشم دوخته بودیم به اون بالا یهو دیدم سرا برگشت یه طرف دیگه ی سالنو همه چشا خیره شد به یک مادام مسیو که دست تو دست هم وایساده بودنو به جمیعت لبخند میزدند و خوشامد می گفتند. نمی دونم این دو نفر کی بودن که برام آشنا نمیزدند ولی حکمن صاب مجلس بودن که اینجوری کله تکون می دادن و لبخند حواله ی مهمونا می کردن فقط نفهمیدم بین این همه آدم که با لباس رسمی اومده بودن چرا این آقاهه کاپشن شلوار پوشیده بود!!! خلاصه سر تکون دادنا و خوشامد گوییها تموم شد و آقاهه رفت طرفه یه میز بزرگ که روشو با یک پارچه ی بزرگتر پوشونده بودن. بعد از کلی سخرانی درباره ی مولکول و اتم و یون و نمی دونم چیو چیو چی که من یک کلمه هم سر در نیاوردم ازشون، یهو ناقافل دستشو برد طرف پارچه و اونو کشید که دیدم حیرتا یک کیک بزرگه شکل یک گربه ی چاق و چله ی رنگ و وارنگ!!!

چند ثانیه بعد یکی از همون کلفتایی که شرح حالشونو خدمتتون گفته بودم با یک چاقوی روبان زده همچین نرم نرمک و با ناز و ادا اومد سمت آقاهه و آلت قتاله رو تقدیمشون کرد. ایشونم با یک ژست همچین سخاوتمندانه شروع کردند به تقسیم کیک مادر مرده. بعد یک بفرما زد به جناب پوتین و ایشونم همچین هول برداشته اومد جلو که انگار تا حالا تو عمرش کیک ندیده بعد آقاهه کله ی گربه رو تموم و کمال تقدیم پوتین کرد ایشونم لبخند رضایت بر لب از همون جا مستقیمن تشریفشونو بردن روسیه جهت تناول قطعه کیک اهدایی در آرامش.

حالا نوبتی ام که باشه نوبت بوش بود. آقاهه یک سر برای بوش تکون داد اونم اومد و پایین تنه ی گربه رو برداشت و راهیه ولایت خودش شد. آقاهه هم که مسئولیتش تموم شده بود چاقو رو ول داد رو میزو رفت پیش بانو یه اشاره ام زد سمت جمعیت که یعنی بسم الله. خجالت نکشین با باقی مونده ی کیک بخت برگشته از خودتون پذیرایی کنید. مهمونا هم که تا حالا با پرستیژ سر جاهاشون وایستاده بودن همین که رخصت دیدن معطل نکردنو با یه حمله ی گاز انبری بقایای گربه ی بیچاره رو نیست و نابود کردن. ما هم این وسط هاج و واج مونده بودیم که چه کار کنیک چه کار نکنیم که یهو یه چیزی عین پتک خورد تو سرمون. یهو از خواب پریدم  دیدم ای دل غافل مهمونی چیه توی پارکم و چند تا پسر بچه دارن سر یه توپ چل تیکه جیغ و داد می کنن


+ نوشته شده در  86/07/25ساعت 23:50  توسط آناهیتا | 
دلم برای گربه ی خاکی می سوزد

دیروزش را

در رهایی سیوند

فردایش را

در بندگی خزر

امروزش را

چگونه خاکستر می کنیم

 

+ نوشته شده در  86/07/25ساعت 11:4  توسط آناهیتا | 

-         من و دوستم امشب با همیم

-         امروز با دوستم می خوام برم خرید

-         سارا، دوستم و می گم، امشب میاد خونمون

-          منتظر تلفن دوستمم

-         جلو کتاب فروشی با دوستم قرار دارم

دوست، دوستم، رفیقم، هزار تا جمله در روز می شنوم که این کلمه ی دوست توش یا فاعله یا مفعوله خلاصه  یک نقشی داره.

هر بارم از خودم می پرسم دوست یعنی چی؟ معنی دوستی همین رابطه های قرار دادیه منه که تو دانشگاه و دور و اطرافم دارم . اون وقت باز می پرسم از خودم که دوست صمیمی چه صیغیه؟ چه فرقی با دوست معمولی داره؟!!!

خسته شدم از اینکه تو موقع هایی که هر کی می ره با رفیق صمیمیش من می مونم و سایه ی خودم. مثل یک بچه مدرسه ای کوچولو کز می کنم کنج حیاط مدرسه و به حلقه های دو نفره و سه نفره و خیلی نفره نگاه می کنم و می گم اینها همه با هم دوستن؟ همه دوستای صمیمین؟ پس چرا من باهاشون نیستم؟ چرا اینقدر تنهام؟

نه اینکه اصلن دوست نداشته باشم ها. خیلی هم ارتباطم با اطرافیانم خوبه. تو notebock موبایلم هم کلی اسم دوستامه هر روزم کلی تلفن و sms ازشون دارم. ولی نه؟ اینها راضیم نمی کنه. اونها همشون دوستای صمیمی دیگه ای دارن که نسبت به من در الویتن.

نمی دونم یک جورایی نمی تونم قبول کنم که همه ی دغدغه های اونها دغدغه های منم باشه یک جورایی درگیریهای اونها تو زندگی نمی فهمم.حرفهاشون راضیم نمی کنه. خیلی سعی کردم بشنوم ولی هیچ کس حرفی نزد که من هم بتونم ازون سر در بیارم و باهاش دوستی کنم. مثلن هیچ وقت کسی پیدا نکردم که بتونم باهاش برم شیطونی. بریم کوه، جنگل، پارک و خیلی جاهای دیگه و اونهم نگران گلی شدنه کفشهاشو بهم ریختن موهاشو و پاک شدن رژ لبش نباشه. خسته شدم از این همه دخترهای خوش پوش و ترگل ورگل. شاید این دلزدگی از دخترهای اطرافم من و به سمت پسرونه بودن و این چیزا کشیده اگه خنده دار نباشه باید بگم دوستای پسرم سه چهار برابر دوست دخترامن ولی خوب همیشه هم که نمی شه. پسرها هم یا دوست دختر می خوان یا رفیقه پسر که منم هیچ کدومشون نمی شم.موندم این وسط حیرون. دلم ضعف می ره واسه یک شب تا صبح با یک رفیق صمیمی بیدار موندنو حرف زدنو کرکر کردنو خلاصه زندگی کردن. این چیزه زیادیه؟ دلم می خواد یک بار فقط یک بار وقتی دارم با یک دوست حرف میزنم بتونم از دلم بگم. از نوشته هام بگم، از وبلاگم که از جونم بیشتر دوسش دارم بگم، از آخرین کتابی که خوند مو ازش خوشم نیومد و بعدش نشوم که میگه: بابا آناهیتا توهم حوصله داری ها کی می خوای آدم بشی. کی حوصله داره فیلم و کتاب و مجله داره؟ دلم می خواد برای یک بار هم که شده تو یک مکالمه ی دوستانه حرفی از مانتوی اون دختره و کفش اون پسرو مهمونیه آخر هفته و چیو چیو چی نشنوم. آخ که چقدر بده که حتی نمی تونم سرمست و از ته دل بخندم چون مثلن فلان پسر که دوستم ازش خوشش میاد الان داره از جلومون رد میشه.

چه کار کنیم حتمن اینم قسمت ما بوده تنهایی با خودم خلوت کنیم و حسرت یک رفیق شفیق و با خودمون به گور ببریم. بعضی وقتها که فکر میکنم،خداییش اگه رفقای وبلاگیم نبودن که حتمن تا حالا هفتا کفن پوسونده بودم.

پ.ن۱: الانم که دارم می نویسم  حتمن رفقای عزیزم دارن برنامه ی ماشین سواریه امشب و ردیف می کنن.

پ.ن۲: البته من یک رفیق فابریک داشتم که 13 سالگی ننه باباش شوورش دادن. بعد هم جناب شوور قدغن کرد با من بچرخه آخه زن شوور دار باید در اختیار همسرش باشه.

     

+ نوشته شده در  86/07/24ساعت 20:43  توسط آناهیتا | 
 

یکی بود یکی نبود .بی خودی دنبالش نگرد از اولش هیچ کس نبود. تا اینکه تو یک شب تاریک و سیاه یکی خانوم یکی آقا دستاشونو دادن به هم از همه دنیا بی خبر رفتن توی خونه ی عشق شدن مامان بابای ما...

بعد از ۹ ماه ۹ روز ۹ ساعت و ۹ ثانیه...

اونگ ا ا ...

پرستار اتاق زایمان: تبریک می گم آقا خانومتون زاییدن اونم چی یک دخمل تپل و مپل گرد و قمبولی. شیرنی ما یادتون نره

وای که چقدر دیدینی بوده قیافه بابا و مامان بزرگ و خلاصه فک و فامیلا. خوب بالاخره هر چی نباشه باباهه پسر بزرگ خونواده و برای بقای نام خانوادگی باید بچهش پسر می شد ولی ای دل غافل که این موجود بدترکیب که مثل شیر برنج بی نمک می موند دختره. ولی خوب از اونجایی که بد جوری تب روشن فکری و این چیزا تو دورو بری ها بود گفتن:

-چه فرقی می کنه خدا رو شکر که هر دو تا شون صحیح و سالمن حالا دختر یا پسر بودنش که مهم نیست.

ولی من که می دونم تو دلاشون چی می گفتن:

-از اول هم می دونستم که این دختره (مامانم و می گفتن ها)،دختر زاست.

خلاصه با همهی این حرفها ما تشریف فرما شدیم و قدوم مبارکمون رو بر زمین نا مبارک گذاشتیم.

حالا نوبت اسم بود و خوش نام کردن من.بزرگهای فامیل گرد هم اومدن تا برای این دخملهی تپل مپل یک اسم اصیل فارسی انتخاب کنن حالا دیگه نمی دونم چه لقمه هایی برای من گرفته بودن که باباهه آب پاکی رو ریخت رو دست همه و گفت من و زری (مامان زری رو می گه) اسم و انتخاب کردیم.

بعله اینجوری شد که ما اون شب آناهیتا شدیم و از فرداش هم رسمن رفتیم جز سرشماری.

از اون چیزی که از اسناد و مدارک به جا مونده بر می آید انگاری این آناهیتا خانومه تپل مپل بعد از اینکه همچین یکم گل پری شد دل از کوچیک و بزرگ برد و همه یادشون رفت که اصلن می خواستن یک پسر داشته باشن. از توصیفات قیافه ی ما همین بس که عمه کوچیکه که اون زمون شیراز درس می خوند برامون سروده بود که:

ابرو نداره هیچی

چشم داره نخود چی

دماغش سپر دکونه (به شیرازی دکون یعنی دکان)

لباش توت می تکونه

خلاصه روزها گذشت و گذشت تا آناهیتا خانوم بزرگ شد یعنی ۶-۵ ساله شد

تو همون زمان هم بدجوری مخش درگیر فرق هایی بود که بین دختر و پسرها می ذاشتن اونهم به خاطر اینکه بگه اینجوریها نیست و ضعیف نیست و خلاصه... در اعتراض به انتخاب اسم مامان و بابا، اسم خودش رو از آناهیتا به جواد تغییر داد.همیشه هم موهاش و کوتاه کوتاه می کرد شلوار یک سره می پوشید و با پسرها می رفت تو کوچه بازی اونهم چه بازی هایی. از دزد و پلیس گرفته تا فوتبال و... .

این آناهیتای قصه ی ما یا همون جواد آقا بزرگ شد و بزرگ شد بزرگ شد رفت مدرسه و درس خوند و خوند و خوند تا دیپلم گرفت بعد خوند و خوند و خوند تا رفت دانشگاه.

ولی در همه ی این مراحل هیچی از شیطنت و شادابی و بچگیش کم نشد همیشه صف اول همهی اذیت کردنها و کرم ریختن ها بود ولوم صداش هم که دیگه نگو...

اما...

در اواسط ۲۱ سالگی  وقتی میره جلو آینه احساس می کنه دیگه اون برق شیطنت کم رنگ شده هر چی که پلک می زنه تا شاید برگرده ولی نه اون برقه جای خودشو به یک پختگی بد و نا ملموس داده و داره آناهیتا رو اذیت می کنه.

همین این بود قصهی غصه های آناهیتا

پ.ن ۱:دلم برای خودم تنگ می شود گاهی

 

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 11:52  توسط آناهیتا | 
طبیعت این لحظه های وحشی

گلوی ملتهبم را چنگ می زند

آخرین جرعه ی هوشیاریم را فرو داده ام

و از این خط تا

تو

پر می کشم

انجماد دستان ملتمسم

در شعله ی سیاه نگاهت

آب

آب

تصویر من

در انعکاس نعشه ی افکارت

دود

دود

خفقان ثانیه های بیمار را

می بلعد

احاطه ی تمنای تو

و گرگ میش حضورت

در امتداد سیاهی

هیچ

هیچ.

 

پ.ن۱: خیلی ممنون از محبت دوستهای خوبم خیلی آروم شدم.

پ.ن۲:  از مسیحای نازنینم هم ممنون که برام فال گرفت خیلی به دلم نشست.

پ.ن۳:می خواستم تو روزنامه اطلاعیه بدم ولی اول اینجا بگم:

از همه ی دوستانی که از دختر عمه ی مفقود من (عادله) خبر دارند خواهشمند است من را هم مطلع گردانند.

 

+ نوشته شده در  86/07/14ساعت 11:40  توسط آناهیتا | 
من یک مجرمم

چند واژه ی بی گناه را بلعیده ام

و دلم هنوز از لذت هم آغوشی آتش و کاغذها قنج می زند

جنین نارس افکارم را بالا می آورم برروی

شیون ممتد سطرهای حرام زاده

و قهقه ی کش دارم

اما واژه های محبوس همچنان بر سیاه چال ذهنم چنگ میزنند.

 

حالم خوب نیست. نمی دونم چه مرگمه. از یک درد نامعلوم دائم به خودم می پیچم. اصلن تمرکز ندارم. هر کاری می کنم خراب می شه. دیروز استاد تو کلاس متوجه حواس پرتیم شد و دجوری حالم و گرفت.

دست خودم نیست افکارم مثل گوسفندهای نفهمی شدن که جدا از گله این طرف و اون طرف پرسه می زنن.

شاید حسم شبیه ماری باشه که داره پوست می ندازه. احساس می کنم دارم از ودم جدا می شم دارم ... . ولی نمی دونم این پوست اندازی لعنتی انقدر کند پیش می ره. دیه طاقتم تموم شده.

بعضی وقتا حس می کنم مثل یک زن آبستن شدم که موقع زایمان، قابله بهش میگه بچه چرخیده. آره آره یک چیزایی می خوان از سرم بیان بیرون ولی بدجور چرخیدن. انقدر چرخیدن که سرگیجه گرفتم

حس می کنم یک مشت واژه هایی که نمی دونم چی هستن دارن تو سرم چرخخ می زنن می خوان قطار بشن و بیان بیرون و یه حرفی بزنن یه شکلی بگیرن ولی . . .

  پ. ن :کمکم کنید!!!

   

+ نوشته شده در  86/07/10ساعت 10:14  توسط آناهیتا | 

هیجان منزوی نگاه

و

مچاله های دیروز

-لاشه ی لت و پار جمجمه ای خالیست-

این خطوط روانی مخدوش

بازمانده های سکس عجولانه ی قلم

 و سایه سپید ذهن من

و

پس زمینه مات این اتاق:

رقص واژه هایی که با آخرین پک سیگارم به آسمان می دود

 

 

+ نوشته شده در  86/07/03ساعت 10:24  توسط آناهیتا |