تبليغاتX
چرک نویس مچاله - شاعر کوچولویی که می خواهد قد بکشد

دانشگاه شاعر کوچولو ی ما یک کانون ادبی داره که بین بچه ها به کانون بی ادبی معروفه. بچه های این کانون روزهای یکشنبه دور هم جمع می شن و شعرهاشون می خونن و بعد بقیه با بیل و کلنگ و چوب چماغ می پرن به جونه نویسنده ی بخت برگشته. همه ی اونها هم فکر می کنن دو تا کتابی که خوندن و دو تا شعری که گفتن دیگه شاهکارهای ادبی قرنه.

قصه ی ما مربوط می شه به یکی از غروب های قشنگ و شاعرانه ی پاییز ۸۴ که قهرمان قصه ی ما تازه دانشجو شده بود آدرس این کانون ادبی و پیدا کرده بود و می خواست بره به همه بگه که برید کنار که شاعر یکه تاز وارد می شود و در یک چشم به هم زدن چشم رقیبان را از کاسه در آورد.

 از قصه دور نشیم اون روز شاعر کوچولو با هزار امید و آرزو پا به اون کانون گذاشت و ...

چشمتون روز بد نبینه در اتاق رو که باز کرد دید ۱۵-۱۰ تا دختر و پسر گرداگرد یک میز مستطیل! نشستن و ... خلاصه شاعر کوچولوی ما هم رفت و یک گوشه از این میز گرد رو به خودش اختصاص داد البته نه اینکه فکر کنین اون بالاها بهش جا ندادن ها خودش نخواست ریا بشه که گوشه نشست!!!)-: .

شاعرهای جوان یکی یکی شعرهای خودشونو خوندن و بقیه همون قانون چوب چماق و سرشون پیاده کردن تا نوبت به تازه وارد جمع رسید . شاعر کوچولو هم روی صندلیش جابه جا شد و با اعتماد به نفس تموم شعرش و خوند. و باز هم چشمتون روز ... .

اون غروب قشنگ و شاعرانه ی پاییز چقدر غم انگیز شده بود. شاعر کوچولو اون شب تو کانون کم مونده بود که بزنه زیر گریه بدجوری خورده بود تو پرش اصلن انتظار این برخورد و نداشت فکر می کرد با خوندن شعرش چه غوغایی تو کانون برپا بشه و موج تشویق و تمجید که سمت اون حواله می شه ولی ای دل غافل.

شاعر قصه ی ما با دلی شکسته رفت خونشونو خودشو تو اتاقش زندونی کرد زد زیر گریه. گریه کرد و گریه کرد. بعد تصمیم گرفت که دیگه هیچ وقت هیچی ننویسه! بعد با دلخوری دفترچه شعرش و برداشت با حرص شعرشو خوند و خوند و خوند و اشک ریخت همین جور که شعر می خوند حرفها و قیافه بچه های کانون جلوی چشمهاش بود. در یک لحظه خودشو جای یکی از همونا گذاشت و یکبار دیگه شعرشو خوند وای ی ی ی .خداییش عجب چرت و پرتایی رو به جای شعر قالب کرده بود تازه داشت متوجه می شد ولی خیلی براش سخت بود مدادشو برداشت و همه ی نظرها و نقدهای تند اون روزو نوشت نوشت نوشت...

 ***    

الان در حدود ۲ سال از اون روز می گذره و شاعر کوچولوی ما هنوز داره می نویسه و مینویسه و....

اون نه تنها باز هم نوشت بلکه جلسه ی بعدی کانون و رفت و باز هم رفت و شنید و شنید و نوشت و نوشت تا امروز. اون می دونه که اگر فردایی هم باشه و کانونی باشه باز هم می ره و می نویسه و می شنوه.

اگر شاعر کوچولو تصمیم اون شبشو عملی می کرد دیگه چرکنویس مچاله ای هم نبود که هر از چندگاهی یک رهگذر مهربون بیاد و اون و باز کنه و  بخونه و یک یادگاری براش بذاره.

شاعرک ما تمومه اون چرکنویس ها رو نگه می داره می خونه و می خونه تا یک روزی قد بکشه و بزرگ بشه.

قصه ی ما به سر رسید ولی

کلاغ خونه ی ما به راه خونشون پر!!!

پ.ن۱:شاعر کوچولو منتظر همهی رهگذر های مهربون می مونه تا دستای کوچولوش و تو دستاشون بگیرن و با خودشون به اون بالاها ببرن.

پ.ن۲:برای دوست نازنینم میم.قاف. امیدوارم از من نرنجیده باشو دستای من منتظر نذاره. 

پ.ن۳:من یه تشکر به عادله ی نازنینم بدهکترم که من و با دوستای مهربون خودش آشنا کرد.حالا منم یک عالمه دوست خوب دارم(-:

+ نوشته شده در  86/06/31ساعت 12:37  توسط آناهیتا |