تبليغاتX
چرک نویس مچاله -
طبیعت این لحظه های وحشی

گلوی ملتهبم را چنگ می زند

آخرین جرعه ی هوشیاریم را فرو داده ام

و از این خط تا

تو

پر می کشم

انجماد دستان ملتمسم

در شعله ی سیاه نگاهت

آب

آب

تصویر من

در انعکاس نعشه ی افکارت

دود

دود

خفقان ثانیه های بیمار را

می بلعد

احاطه ی تمنای تو

و گرگ میش حضورت

در امتداد سیاهی

هیچ

هیچ.

 

پ.ن۱: خیلی ممنون از محبت دوستهای خوبم خیلی آروم شدم.

پ.ن۲:  از مسیحای نازنینم هم ممنون که برام فال گرفت خیلی به دلم نشست.

پ.ن۳:می خواستم تو روزنامه اطلاعیه بدم ولی اول اینجا بگم:

از همه ی دوستانی که از دختر عمه ی مفقود من (عادله) خبر دارند خواهشمند است من را هم مطلع گردانند.

 

+ نوشته شده در  86/07/14ساعت 11:40  توسط آناهیتا |