![]() |
![]() |
|
|
یکی بود یکی نبود .بی خودی دنبالش نگرد از اولش هیچ کس نبود. تا اینکه تو یک شب تاریک و سیاه یکی خانوم یکی آقا دستاشونو دادن به هم از همه دنیا بی خبر رفتن توی خونه ی عشق شدن مامان بابای ما... بعد از ۹ ماه ۹ روز ۹ ساعت و ۹ ثانیه... اونگ ا ا ... پرستار اتاق زایمان: تبریک می گم آقا خانومتون زاییدن اونم چی یک دخمل تپل و مپل گرد و قمبولی. شیرنی ما یادتون نره وای که چقدر دیدینی بوده قیافه بابا و مامان بزرگ و خلاصه فک و فامیلا. خوب بالاخره هر چی نباشه باباهه پسر بزرگ خونواده و برای بقای نام خانوادگی باید بچهش پسر می شد ولی ای دل غافل که این موجود بدترکیب که مثل شیر برنج بی نمک می موند دختره. ولی خوب از اونجایی که بد جوری تب روشن فکری و این چیزا تو دورو بری ها بود گفتن: -چه فرقی می کنه خدا رو شکر که هر دو تا شون صحیح و سالمن حالا دختر یا پسر بودنش که مهم نیست. ولی من که می دونم تو دلاشون چی می گفتن: -از اول هم می دونستم که این دختره (مامانم و می گفتن ها)،دختر زاست. خلاصه با همهی این حرفها ما تشریف فرما شدیم و قدوم مبارکمون رو بر زمین نا مبارک گذاشتیم. حالا نوبت اسم بود و خوش نام کردن من.بزرگهای فامیل گرد هم اومدن تا برای این دخملهی تپل مپل یک اسم اصیل فارسی انتخاب کنن حالا دیگه نمی دونم چه لقمه هایی برای من گرفته بودن که باباهه آب پاکی رو ریخت رو دست همه و گفت من و زری (مامان زری رو می گه) اسم و انتخاب کردیم. بعله اینجوری شد که ما اون شب آناهیتا شدیم و از فرداش هم رسمن رفتیم جز سرشماری. از اون چیزی که از اسناد و مدارک به جا مونده بر می آید انگاری این آناهیتا خانومه تپل مپل بعد از اینکه همچین یکم گل پری شد دل از کوچیک و بزرگ برد و همه یادشون رفت که اصلن می خواستن یک پسر داشته باشن. از توصیفات قیافه ی ما همین بس که عمه کوچیکه که اون زمون شیراز درس می خوند برامون سروده بود که: ابرو نداره هیچی چشم داره نخود چی دماغش سپر دکونه (به شیرازی دکون یعنی دکان) لباش توت می تکونه خلاصه روزها گذشت و گذشت تا آناهیتا خانوم بزرگ شد یعنی ۶-۵ ساله شد تو همون زمان هم بدجوری مخش درگیر فرق هایی بود که بین دختر و پسرها می ذاشتن اونهم به خاطر اینکه بگه اینجوریها نیست و ضعیف نیست و خلاصه... در اعتراض به انتخاب اسم مامان و بابا، اسم خودش رو از آناهیتا به جواد تغییر داد.همیشه هم موهاش و کوتاه کوتاه می کرد شلوار یک سره می پوشید و با پسرها می رفت تو کوچه بازی اونهم چه بازی هایی. از دزد و پلیس گرفته تا فوتبال و... . این آناهیتای قصه ی ما یا همون جواد آقا بزرگ شد و بزرگ شد بزرگ شد رفت مدرسه و درس خوند و خوند و خوند تا دیپلم گرفت بعد خوند و خوند و خوند تا رفت دانشگاه. ولی در همه ی این مراحل هیچی از شیطنت و شادابی و بچگیش کم نشد همیشه صف اول همهی اذیت کردنها و کرم ریختن ها بود ولوم صداش هم که دیگه نگو... اما... در اواسط ۲۱ سالگی وقتی میره جلو آینه احساس می کنه دیگه اون برق شیطنت کم رنگ شده هر چی که پلک می زنه تا شاید برگرده ولی نه اون برقه جای خودشو به یک پختگی بد و نا ملموس داده و داره آناهیتا رو اذیت می کنه. همین این بود قصهی غصه های آناهیتا پ.ن ۱:دلم برای خودم تنگ می شود گاهی
|
|
+ نوشته شده در
86/07/23ساعت 11:52 توسط آناهیتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شاعرک برگ گلک باز داری فریاد میزنی باز داری تو کاغذهای بی صدات داد میزنی
باز از این آدمای توی قفس خسته شدی باز داری حرف کبوترهای آزاد میزنی |
| پیوندها |
|
نامه هایی به خودم چای تلخ من و خودم مسيحا مهياد پيرمرد خنزر پنزري نامه ای در باد اتانازی1981 سکانس آخر ساده های نرگس جونم یاسر عادله گیتار شکسته هم پیمان (روهام) خرمگس خرفت مولتی مینیمالیست |
|
RSS
|