تبليغاتX
چرک نویس مچاله - پس رفیق فابریک من کیه؟؟؟

-         من و دوستم امشب با همیم

-         امروز با دوستم می خوام برم خرید

-         سارا، دوستم و می گم، امشب میاد خونمون

-          منتظر تلفن دوستمم

-         جلو کتاب فروشی با دوستم قرار دارم

دوست، دوستم، رفیقم، هزار تا جمله در روز می شنوم که این کلمه ی دوست توش یا فاعله یا مفعوله خلاصه  یک نقشی داره.

هر بارم از خودم می پرسم دوست یعنی چی؟ معنی دوستی همین رابطه های قرار دادیه منه که تو دانشگاه و دور و اطرافم دارم . اون وقت باز می پرسم از خودم که دوست صمیمی چه صیغیه؟ چه فرقی با دوست معمولی داره؟!!!

خسته شدم از اینکه تو موقع هایی که هر کی می ره با رفیق صمیمیش من می مونم و سایه ی خودم. مثل یک بچه مدرسه ای کوچولو کز می کنم کنج حیاط مدرسه و به حلقه های دو نفره و سه نفره و خیلی نفره نگاه می کنم و می گم اینها همه با هم دوستن؟ همه دوستای صمیمین؟ پس چرا من باهاشون نیستم؟ چرا اینقدر تنهام؟

نه اینکه اصلن دوست نداشته باشم ها. خیلی هم ارتباطم با اطرافیانم خوبه. تو notebock موبایلم هم کلی اسم دوستامه هر روزم کلی تلفن و sms ازشون دارم. ولی نه؟ اینها راضیم نمی کنه. اونها همشون دوستای صمیمی دیگه ای دارن که نسبت به من در الویتن.

نمی دونم یک جورایی نمی تونم قبول کنم که همه ی دغدغه های اونها دغدغه های منم باشه یک جورایی درگیریهای اونها تو زندگی نمی فهمم.حرفهاشون راضیم نمی کنه. خیلی سعی کردم بشنوم ولی هیچ کس حرفی نزد که من هم بتونم ازون سر در بیارم و باهاش دوستی کنم. مثلن هیچ وقت کسی پیدا نکردم که بتونم باهاش برم شیطونی. بریم کوه، جنگل، پارک و خیلی جاهای دیگه و اونهم نگران گلی شدنه کفشهاشو بهم ریختن موهاشو و پاک شدن رژ لبش نباشه. خسته شدم از این همه دخترهای خوش پوش و ترگل ورگل. شاید این دلزدگی از دخترهای اطرافم من و به سمت پسرونه بودن و این چیزا کشیده اگه خنده دار نباشه باید بگم دوستای پسرم سه چهار برابر دوست دخترامن ولی خوب همیشه هم که نمی شه. پسرها هم یا دوست دختر می خوان یا رفیقه پسر که منم هیچ کدومشون نمی شم.موندم این وسط حیرون. دلم ضعف می ره واسه یک شب تا صبح با یک رفیق صمیمی بیدار موندنو حرف زدنو کرکر کردنو خلاصه زندگی کردن. این چیزه زیادیه؟ دلم می خواد یک بار فقط یک بار وقتی دارم با یک دوست حرف میزنم بتونم از دلم بگم. از نوشته هام بگم، از وبلاگم که از جونم بیشتر دوسش دارم بگم، از آخرین کتابی که خوند مو ازش خوشم نیومد و بعدش نشوم که میگه: بابا آناهیتا توهم حوصله داری ها کی می خوای آدم بشی. کی حوصله داره فیلم و کتاب و مجله داره؟ دلم می خواد برای یک بار هم که شده تو یک مکالمه ی دوستانه حرفی از مانتوی اون دختره و کفش اون پسرو مهمونیه آخر هفته و چیو چیو چی نشنوم. آخ که چقدر بده که حتی نمی تونم سرمست و از ته دل بخندم چون مثلن فلان پسر که دوستم ازش خوشش میاد الان داره از جلومون رد میشه.

چه کار کنیم حتمن اینم قسمت ما بوده تنهایی با خودم خلوت کنیم و حسرت یک رفیق شفیق و با خودمون به گور ببریم. بعضی وقتها که فکر میکنم،خداییش اگه رفقای وبلاگیم نبودن که حتمن تا حالا هفتا کفن پوسونده بودم.

پ.ن۱: الانم که دارم می نویسم  حتمن رفقای عزیزم دارن برنامه ی ماشین سواریه امشب و ردیف می کنن.

پ.ن۲: البته من یک رفیق فابریک داشتم که 13 سالگی ننه باباش شوورش دادن. بعد هم جناب شوور قدغن کرد با من بچرخه آخه زن شوور دار باید در اختیار همسرش باشه.

     

+ نوشته شده در  86/07/24ساعت 20:43  توسط آناهیتا |