تبليغاتX
چرک نویس مچاله - آناهیتا در مهمونی

دیشب یه مهمونی بود تو یه خونه ی عیونی. اونم چه مهمونی نه از این دامبلو دیشا ها و جک و جوادا.کلفتاش انقدر خوشکل بودن که فکر می کردی می خوان صف شن واسه سالن Fasion چه برسه به مهمونا. حالا ما اونجا چه کار می کردم دیگه خدا می دونه. فکری شدم خودمو یک سوراخ سمبه ای بچپونم و یک دل سیر چشم به چرونمو ناخونکی هم به اون همه نعمت های الهی که ولو شده بود رو میزا بزنم. هر جایی که سرک کشیدم یکی با یکی مشغول بود ما هم که چشم و گوشمون بسته، سرمونو مینداختیم پایینو در می رفتیم. خلاصه بعد یک نیم ساعتی جستجوی سوراخ موش، یه گوشه ی دنج که از تیررس مدعوین در امون مونده بود پیدا کردمو چپیدم توش البته قبلش جیبای لباسم و پر آجیل و شیرنی و این چیزا کرده بودم آخه خدا وکیلی تا حالا این همه خوراکیه توپ و جور واجور یه جا ندیده بودم. سرتونو درد نیارم همون طور که جماعت مشغول عیش و نوش و رقص و طرب بودن ما هم داشتیم می لمبوندیم یهو دیدم دوپس دوپس آهنگ قطع شد و همه سرجاشون میخ کوب شدنو سرا برگشت طرف در ورودی. دربونم صداشو صاف کرد و همچین با احترام گفت: جناب جرج دبلیو بوش به همراه بانو! ما که داشتیم یه شیرنی دانمارکیه  بزرگ و تر و تازه فرو می کردیم تو حلقمون با شنیدن اسمی که دربون اعلام کرد کم مونده بود که کلهم شیرنیه بپره تو حلقمونو خفتمون کنه. اول فکر کردم زیادی خوردمو گوشام هنگ کرده ولی وقتی دیدم یارو جرج بوش و خانومش دست تو دست هم دارن از قالیچه ی قرمز رد می شن میان تو کم مونده بود که سکته رو بزنم.اینجا اگه یک مهمونیه تو ایرانه اینام همه ایرانین پس جرج بوش اینجا چه کار میکنه. اگه ایران نیست و اینا همه خارجین من اینجا چه کار میکنم؟ ما که تا حالا به جون ننمون پامونو از دروازه گرگان این ورترم نزاشته بودیم. همین جور هاج واج مونده بودم که دیدم دربونه داره مهمون ویژه ی بعدی رو اعلام می کنه جنــاب آقـــای پــــــوتیــــن!!!!! و بانو. این یکی دیگه هیچ رقمه تو کتم نمی رفت حتمن چشام یه عیبی کردن با خودم گفتم از این دیوونه خونه که در رم یه راست چشامو می برم دکتر نشون میدم حتمی یه عیبیشون شده. چند بار بهم زدمشون ولی نه استغفرالله انگاری خود لاکردارش بود عجب زنیم داره ناکس. این یکی هم چیپ تو چیپ بانوش اومد تو و رفت کنار رفیقش بوش ایستاد و گرم صحبت شدن. من همچین چشام گشاد شده بود از تعجب که نگو نپرس. انگاری مهمون دیگه ای تو کار نبود چون دربونه رفت پی کارش. ما هم همینجوری که ماتمون برده بود خودمونو پشت مشتا قایم کردیم. آخه قضیه بو دار بود و داشت خطری می شد.

تازه نفسمون داشت میومد بالا که همون دربونه رفت طرف پله های وسط سالن که می رسید به طبقه ی بالا و با احترام وایستاد اونجاو ملتم همه گوش بزنگ وایستاده بودن ببینن باز چه کسی می خواد به همراه بانو وارد شود. ما هم چشم دوخته بودیم به اون بالا یهو دیدم سرا برگشت یه طرف دیگه ی سالنو همه چشا خیره شد به یک مادام مسیو که دست تو دست هم وایساده بودنو به جمیعت لبخند میزدند و خوشامد می گفتند. نمی دونم این دو نفر کی بودن که برام آشنا نمیزدند ولی حکمن صاب مجلس بودن که اینجوری کله تکون می دادن و لبخند حواله ی مهمونا می کردن فقط نفهمیدم بین این همه آدم که با لباس رسمی اومده بودن چرا این آقاهه کاپشن شلوار پوشیده بود!!! خلاصه سر تکون دادنا و خوشامد گوییها تموم شد و آقاهه رفت طرفه یه میز بزرگ که روشو با یک پارچه ی بزرگتر پوشونده بودن. بعد از کلی سخرانی درباره ی مولکول و اتم و یون و نمی دونم چیو چیو چی که من یک کلمه هم سر در نیاوردم ازشون، یهو ناقافل دستشو برد طرف پارچه و اونو کشید که دیدم حیرتا یک کیک بزرگه شکل یک گربه ی چاق و چله ی رنگ و وارنگ!!!

چند ثانیه بعد یکی از همون کلفتایی که شرح حالشونو خدمتتون گفته بودم با یک چاقوی روبان زده همچین نرم نرمک و با ناز و ادا اومد سمت آقاهه و آلت قتاله رو تقدیمشون کرد. ایشونم با یک ژست همچین سخاوتمندانه شروع کردند به تقسیم کیک مادر مرده. بعد یک بفرما زد به جناب پوتین و ایشونم همچین هول برداشته اومد جلو که انگار تا حالا تو عمرش کیک ندیده بعد آقاهه کله ی گربه رو تموم و کمال تقدیم پوتین کرد ایشونم لبخند رضایت بر لب از همون جا مستقیمن تشریفشونو بردن روسیه جهت تناول قطعه کیک اهدایی در آرامش.

حالا نوبتی ام که باشه نوبت بوش بود. آقاهه یک سر برای بوش تکون داد اونم اومد و پایین تنه ی گربه رو برداشت و راهیه ولایت خودش شد. آقاهه هم که مسئولیتش تموم شده بود چاقو رو ول داد رو میزو رفت پیش بانو یه اشاره ام زد سمت جمعیت که یعنی بسم الله. خجالت نکشین با باقی مونده ی کیک بخت برگشته از خودتون پذیرایی کنید. مهمونا هم که تا حالا با پرستیژ سر جاهاشون وایستاده بودن همین که رخصت دیدن معطل نکردنو با یه حمله ی گاز انبری بقایای گربه ی بیچاره رو نیست و نابود کردن. ما هم این وسط هاج و واج مونده بودیم که چه کار کنیک چه کار نکنیم که یهو یه چیزی عین پتک خورد تو سرمون. یهو از خواب پریدم  دیدم ای دل غافل مهمونی چیه توی پارکم و چند تا پسر بچه دارن سر یه توپ چل تیکه جیغ و داد می کنن


+ نوشته شده در  86/07/25ساعت 23:50  توسط آناهیتا |