تبليغاتX
چرک نویس مچاله - من هنوز زنده ام

اومدیم مثل همیشه چند تا شعر در پیت بذاریم اینجا و بریم ولی حیفمان آمد شما را در جریان اتفاقاتی که در یک روز بر ما آوار شد نگذاریم.

اوههههههوم اوهوووووم:

جمعه شب با دلی مسرور و سری خوش که نتیجه ی  دیدار یاران نازنین بود قصد عزیمت به ولایت خود نمودیم. اما چشمتان روز بد را نبیند، گاه رفتن نمی دانم غم دلکندن از دوستان بود یا علتی دیگر داشت، دندان دردی نصیبمان شد که نصیب گرگ بیابان نشود. و ما از این عارضه بسان مار زخم خورده به خود می پیچیدیم و سر بر زمین می کوفدیم. آنقدر داد و هوار به آسمان حواله کردیم که بالاخره به تدبیر دختر عمه ی با تدبیرمان (معرف حضور که هستند؟) کمی دردمان آرام گرفت و با سلام و صلوات به سمت دیار  خویش راهی شدیم.

به محض استقرار در صندلی خود در اتوبوس، دندان بی پدر  باز سر ناسازگاری با ما گذاشت و بماند که چها کشیدیم در آن قوطی حلبی. گرگ و میش بود وقتی از منگی ناشی از مسکن های استعمال شده فارغ شدیم، به خود آمده و متوجه ی گرفتگی 95% یی جفت گوشهایمان گشتیم و دیگر چه برما گذشت را خود تصور فرمایید. باهزار بدبختی به هرگونه ای که بود خود را به منزل رساندیم و اندام نیمه جانمان را بر تخت خود رها نموده و یک کله تا ظهر همان جا بیهوش ماندیم .

عصر با فشارهای وارده از سمت فریادهای از راه دور مامان زری بیدار گشته و راهی دانشگاه خراب شدمان شدیم جهت شرکت در کلاسهای...(بگذارید احساساتم نسبت به آنها بین خودمان بماند!).

بعد از اتمام کلاسها وقتی پاسی از شب گذشته بود و درهای خروج اضطراری (بدون دکه نگهبانی) همگان تعطیل گشته بودند ما ناچار به عبور از دروازه ی اصلی شدیم. هنگام خروج چشممان به جمال یکی از مقامهای بسیار گران مایه ی دانشگاه که به هیچ عنوان به خون ما تشنه نیستند!!!(ریاست محترم حراست و پاسداری ) افتاد و از خود بی خود گشته و جلوی پایمان را ندیده و فرق سرمان با میله ای آهنی و بسی سخت و نخراشیده تماسی از نزدیک برقرار نمود. دیگر چه شد چه نشد را در جریانش نیستم چون به خود آمده و دیدم در آمبولانسی دراز به دراز افتاده ایم و گویا به بیمارستان یا شاید هم سردخانه انتقال می یابیم. بعد هم دیگر خود حدس بزنید که چها بر ما رفت تا به منزل رسیدیم.

ناگفته نماند که شب هم تا پاسی از صبح با سه- چهار درد عارض دست و پنجه نرم می کردیم. سردرد ناشی از برخورد و دندان درد که درد تازه ای نبود و از کمال سعادت بنده، گلو درد و گوش درد هم تشریف فرما شده بودند.

هم اکنون که این سطر ها را پشت سر هم می نگاریم چشمان خود را بسته ایم تا چشممان به جمال خود نیوفتد چون بسی دلربا گشته است.

 

 

پ.ن۱: آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

 

پ.ن۲:اوووووووووووووووووووووووووووخ      

+ نوشته شده در  86/08/06ساعت 10:7  توسط آناهیتا |