![]() |
![]() |
|
|
امروز خیلی دلم گرفته با شعر نوشتن خالی نمی شم میخوام داد بزنم زار بزنم ولی کجا؟ کجا داد بزنم که بی ملاحضگی نباشه؟ کجا داد بزنم که بی ادب خطاب نشم؟ کجا داد بزنم که کسی ناراحت نشه؟ ... از این رعایت این و اونو کردن خسته نشدی؟ (با خودم بودم) تا کی این کارو کنی که این ناراحت نشه اون کارو نکنی که اون ناراحت نشه؟ تا کی اونی باشی که جمع میطلبه؟ چرا خودت نباشی یکی جدا از جمع یکی متفاوت از جمع اصلا چرا خودت نباشی؟ اونوقت شاید وقتی توی یعالمه آدم جای خودت با صدای خودت با زبون خودت داد زدی یک چندتایی هم پیدا بشن که زبونه تو سرشون بشه یا اونو بلد باشن اصلا باهات همزبون باشن؟ تو چی فکر میکنی؟ به من بگو!!! |
|
+ نوشته شده در
86/01/25ساعت 9:54 توسط آناهیتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شاعرک برگ گلک باز داری فریاد میزنی باز داری تو کاغذهای بی صدات داد میزنی
باز از این آدمای توی قفس خسته شدی باز داری حرف کبوترهای آزاد میزنی |
| پیوندها |
|
نامه هایی به خودم چای تلخ من و خودم مسيحا مهياد پيرمرد خنزر پنزري نامه ای در باد اتانازی1981 سکانس آخر ساده های نرگس جونم یاسر عادله گیتار شکسته هم پیمان (روهام) خرمگس خرفت مولتی مینیمالیست |
|
RSS
|